تبليغاتX
:.: wWw.eToD.Sub.iR :.:

این وبلاگ هم شده یه نقاب واسه ی دل هردومون . نه دل هر دومون شده یه نقاب که با این وبلاگ می شه توشو دید . همه ی احساسای قشنگمون ،‌ همه ی دوری ها و دلتنگیامون ،‌ همه این جا جمع شدن !

لحظه هایی رو که حتی تو خوابم نمی شد دیدو می شه تو این وبلاگ دید .

شده یه نقاب :

ما حرفامونو می زنیم بدون هیچ پرده و مانعی

همه می یان و نظر می دن و می رن ، نه می فهمن تو عمق این حرفا چی می گذره ،‌ نه می فهمن چقدر غم پشت این جمله های عاشقونه و زیبا نشسته !

ما می دونیم

چون روزای تنهایی رو تجربه کردیم ، روزایی که واسه در کنار هم بودن ثانیه ها رو می شماردیم

از اون روزا بدتر این روزایی هستن که داریم تجربه می کنیم ، اینکه با همیم ولی معلوم نیس تا کی ، ‌شاید فقط یه روز دیگه ، شایدم الان آخرین لحظه ی با هم بودنمونه !

این روزا هم می گذره با همه ی خاطره های خوب و قشنگش . شاید این وبلاگ فقط بشه یه دفترچه ی خاطرات از لحظه های قشنگ بین من و تو .

شاید هم یه روز زخمی بشه واسه دردی که مرحمش بازم این وبلاگه

می شه جایی که هیچ وقت نتونیم یه نشونی ازش به عابرای ته کوچه بدیم .

جایی که شاید سالها تنها و بدون اینکه اون بفهمه بیایم و توش پرسه بزنیم

به هوای اینکه یه لحظه فقط یه لحظه اون خاطرات ،‌ اون لحظه های قشنگ از ذهنمون بگذره !

شاید این وبلاگ بهونه ا ی باشه واسه با هم بودن تا ...

تا همیشه حتی تا لحظه هایی که نشه دستای همو بگیریم

و گرمای وجود همو فقط با این وبلاگ حس کنیم !

+ نوشته شده توسط سارا در 87/04/15 و ساعت 14:32 |

با یه سلام شروع شد،دوستیمونو میگم،یادته؟

کوچیک بودم،تو هم کوچیک بودی.

اون حرف زدن های سرد و خشک،من که یادم نمیره!!

نمی دونم چی شد؟صحبتمون حسابی گل کرد و اولین زنگ تلفن تو او نیمه شب

که هلال ما بانورش ستاره های اطرافشو پوشونده بود به صدا در اومد؛

نفس تو سینم حبس شده بود ،حتی برداشتن تلفن هم برام سخت شده بود.

گوشی رو برداشتم و این شد اولین صحبت مستقیم.

فکر کن یکی رو غیر مستقیم دوست داشته باشی!!

نمی دونم چقدر عجیبه ، ولی عجیبه.

می دونستم که دوستم داشتی،علاقتو نسبت به خودم می دیدم،تا  بعد از ازدواج دوستم داشتی

نه تا آخر عمر، شاید هم تا بعد از مرگ ؛ میفهمیدم که دوست داشتی تا داشته باشه!!

احساس می کردم یه تا کشیدی از این سر دنیا تا اون سر دنیا.

ولی عشق و علاقه من به تو تا نداشته و نداره.

حالا بچه های اون روزی شدن جوونای امروزی،کلی تغییر توی ظاهر و باطن.

می خوای بگی که عشقمون تغییر نکرده؟اکثر مردم این حرفو میزنن.

ولی من می گم تغییر کرده،حداقل عشق من؛

روز به روز قلبم داره بزرگتر میشه،شاید من دارم اینجوری احساسش میکنم.

چقدر جالبه که قلب به این کوچیکی وسعتی داره به اندازه اطلس گیتی،

آخه هم زادگاه هست و هم آرامگاه...

آره جالبه که همین دل کهکشانی گاهی وقتا اونقدر کوچیک میشه که می خواد واسه

کنار هم بودن هزارو یک بهونه جور کنه.

شکلات،پفک،آنتی ویروس،فونت یا کارت شارژ اینا همش بهونست،بهونه ای واسه

گرفتن فقط یه لحظه دستای همدیگه و فشردنش و احساس کردن گرمای وجود همدیگه...

دست هایی که خیلی وقت ها کار یه نقابو انجام می داد که هیشکی اون اشکایی که واسه

دلتنگی هامون  سرازیر میشه رو نبینه.

دوست داشتن یواشکی،دوست داشتن با صدای آهسته،دوست داشتن کاغذی و دوست داشتن ...

کدومش تا نداره ؟

 

عشق يعني خاطرات بي غبار/ دفتري از شعر و از عطر بهار/ عشق يعني يك تمنا يك نياز /  زمزمه از عاشقي با سوز و ساز / عشق يعني چشم خيس مست او/ زير باران دست تو در دست او

 

راستی یه امانتی پیشت دارم حسابی مواظبش باش نزار کسی هم ازت بگیره آخه مجبوره واسه گرفتنش قلبتو بشکنه.

 

 

 

چند روزی هست که اومدم ایران،حالم هم بد نیست، پس چرا اینجوری نوشتم؟چرا ناراحتم؟

کم تر غم بخورم؟ کم که نه هر روز کم کم می خورم.

بابا اینم دله دیگه،سنگ که نیست.سنگ هم که باشه حال و روزه منو داشته باشه آب می شه.

چه میشه کرد باید ساخت و سوخت.

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در 87/04/04 و ساعت 12:53 |
 

تا حالا فکر کردی که نمی شه گذشته رو فراموش کرد؟

چقدر جالبه که نمیشه فراموشش کرد،اما میشه بهش فکر نکرد.

آره جالبه که فکر می کنی تو گذشته گم شدی و نمیتونی ازش خلاص شی !!

چقدر جالبه که اگه بخوای به گذشته فکر کنی تو زندگی عقب می افتی،یعنی هیچ وقت به آینده نمی رسی.

اینقدر توی زمان حال خودت میمونی تا به گذشته تبدیل میشی.دیگه نه حالی واست می مونه و نه آینده ای.

ولی جالبه که با فکر نکردن به گذشته میشه از حال وارد آینده شد و هر طور که باب میل هست زندگی کرد.

اما جالبتر از اینا عشق است،که تو هر برهه زمانی باشی هیچ وقت ازت جدا نمیشه،همیشه دنبالته و رفیق تنهایی میشه.

آره جالبه که ...

چقدر جالبه !!

سه روزه که از ایران خارج شدم،نمی دونم چی شد اینجوری شد؟!

اصلا حال و حوصله ندارم،دوست ندارم به گذشته فکر کنم،ولی با وجود یه جرقه

دوباره اون انفجار خاطرات گذشته  شعله ور میشه،سخته ولی باید کنار اومد.

نمی دونم کی بر می گردم ولی بر می گردم

از قدیم گفتن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

+ نوشته شده توسط علیرضا در 87/03/18 و ساعت 4:49 |

عليرضا !

چه لفظ قدیمی آشنایی ، اسمی که سالها ورد زبانم بوده ، نامی که سالهاست با وجودم انس گرفته !

 

من دختر همسایه مان را با نام علیرضا می شناسم ! من همه را عليرضا مي بينم !

 

علیرضا ، این موجود شگفت انگیز در دل و جانم رخنه کرده است ، دیر زمانیست که دلم در حصار قلبش زندانیست

 

علیرضا ، دنیایی از صفا ، صمیمیت ، امنیت و آرامش است ، آنقدر بزرگ است كه نتوان وصفش گفتن !

 

عليرضا تنديس مهربانيست !

 

علیرضا ، واژه ی تلخ دوریست ، دوری و در نهایت جدایی !

جدایی ای زیبا مملو از عشق ، و این است سرنوشت !

 

یادم می آید روزی را که در حسرت گذشتن زمان برای رسیدن به علیرضا می گذراندم ، اکنون زمان گذشته است لیک چه سود ؟ دنیایم در کنارم نیست ، آرزوهایم به نابودی رسیده اند .

 

زمان ! از تو گله ای نیست ، چرا که من خویشتن سرنوشت را اینگونه رقم زده ام . ناراضیم از خود و تصميم عجولانه ي خويش ، دلم می خواهد سر بر تنم نباشد ، سرم بر روی بدنم سنگینی می کند !

+ نوشته شده توسط سارا در 87/03/11 و ساعت 10:45 |
دیریست که دلدار سلامی نفرستاد

ننوشت کلامی و پیامی نفرستاد !!

سلام به همه ..

من برگشتم . برگشتم که اگه بشه بمونم تا کی نمی دونم ولی برگشتم ...

نمی دونم چرا اینقد دیر ؟ یعنی خدا نخواست ؟ قسمت این بود ؟ شایدم مصلحت این بوده .

هر چی هست حقیقته !!

یه وقتایی مجبوری با همه چیز کنار بیای . هر چی می کشیم از خودمونه اگه من و تو ما نشدیم مقصر من بودم و تو بودی ! ما مقصر بودیم میبینی یه جاهایی هم من و تو ما میشیم !

يادته هميشه مي گفتي اين سرنوشت نيست  سرنوشت و مي شه هميشه از سر نوشت !

از سر مي نويسيمش ولي اخرش چی باشه خدا مي دونه !!....

ما

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در 87/03/04 و ساعت 8:14 |